تبليغاتX
...حرفهاي درگوشي دكتر

تو اين پست ميخوام شما واسم بنويسين...

 

به نظر شما عشق چيه؟ عشق كيه؟ عشق يعني چي؟

 

ميخوام يه كلمه يا جمله اي كه الأن در مورد عشق به نظرتون رسيد رو بگين.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:25 توسط دكتر |

يكي دو هفته پيش كشور جمهوري اسلامي ايران در كشور دوست و همسايه يعني افغانستان مجموعه ورزشي فردوسي و در آن زورخانه ي رستم دستان رو با حضور برخي آقايان افتتاح كرد... پس از سخنراني تني چند از آقايون سفير ايران در افغانستان اومد سخنراني كنه... در خلال صحبت جناب مذكور، ايشون فرمودند: « كشور ما يعني ايران به كشور دوست و همسايه يعني افغانستان طي يك سال اخير بيش از 300 ميليون دلار (!!!) كمك مالي كرد و آنرا در راه سازي، راه آهن، ايجاد اماكن فرهنگي، ورزشي و غيره مصرف كرد... در اجلاس چند وقت پيش در پاريس از ايران بخاطر اين اقدامات تشكر بعمل آمد و ما نيز بدان افتخار ميكنيم...»

... حالا بقيه ي صحبتهاشو ول كن. ما خودمون يه جاده ي درست و حسابي نداريم، آقايون ميرن در كشور دوست و همسايه و براي برادران مسلمان افغاني اين همه خرج كرده و برا اونا كار ميكنن، ميان حقوق كارمنداي ما رو كم ميكنن، براحتي درِ يه شركتو ميبندن و كارگراشو اخراج ميكنن ميگن پول نداريم حقوقتون رو بديم، اين همه جوون بيكار داريم، اونوقت... حالا قبول داريم براي اينكه همسايه ي خوبي داشته باشي بايد بهش كمك كني و هميشه باهاش باشي، اون هم با اين همسايه هاي خلفي كه ايران داره حتماً بايد بهشون كمك كنه (به قول بچه ها گفتني خرشون كنه) تا بهش نامردي نكنن، ولي نه تا اين حد كه اونا سوارشون بشن!... طبق معمول نميشه كاريش كرد، همينه ديگه...

البته: بني آدم اعضاي يكديگرند          كه در آفرينش ز يك گوهرند

         چو عضوي بدرد آورد روزگار            دگر عضو ها را نماند قرار

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 7:36 توسط دكتر |

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود دو تا جوون بودن كه مثل بقيه ي جوونا عاشق همديگه ميشن و... و اين «رضا و زهرا»ي قصه ي ما با هم ازدواج ميكنن. بگذريم... دو سال بعد از ازدواج ميفهمن كه اين كانون گرم دو نفره ي زندگيشون ميخواد بشه سه نفره... خلاصه زمونه مياد و ميره و بعد از پنج ماه تو يكي از اين آزمايشها دكترا به زهرا ميگن كه شايد اصلاً بچّشو نبينه شايدم بتونه يه لحظه اونو ببينه... خب اوّلش زهرا خيلي ناراحت شده بود ولي... ولي بخاطر اينكه فقط يه لحظه بچه رو ببينه هر روز اميدوارتر لحظه شماري ميكرد تا نه ماه تموم بشه و البته اين علي آقاي ما هم از ماجرا خبر نداشت... بازم ميگذره و نه ماه ميشه، زهرا هم به اميد همون يه لحظه ميره اتاق عمل... ساعاتي بعد فاطمه به دنيا مياد ولي... ولي زهرا در حسرت همون يه لحظه براي هميشه ميره... وقتي دكتره از اتاق عمل بيرون مياد علي خوشحال ميره طرفش ولي دكتر بهش ميگه كه... حالا علي نميدونست خوشحال باشه يا ناراحت، امّا اون بيشتر از همه ناراحت بود...

بازم ميگذره و علي بالاخره با اين ماجرا يه جوري كنار مياد... ولي فاطمه نه... فاطمه هميشه دنبال يه چيزي ميگشت كه انگار گمش كرده بود... برا اون مادر فقط يه سنگ قبر مشكي بود كه پدرش هميشه اونو به اونجا ميبرد... وقتي ميرفتن اونجا فاطمه ميرفت تو آغوش مادرش ولي اين اون آغوش گرم مادر نبود چون اون فقط يه سنگ قبر بود...

بازم ميگذره، وقتي روز مادر ميرسه  همه ي بچه ها تو مدرسه از مادر و هديه ي روز مادر صحبت ميكنن ولي... ولي فاطمه اون گوشه نشسته و تو فكره، اون به هديه اي كه هر سال برا مادرش ميخره فكر ميكنه: يه دسته گل با روبان مشكي...

 

خلاصه همه ي اينا مثل همه ي چيزاي ديگه گذشت... گذشت... گذشت و فاطمه الأن خودش يه مادره ولي... ولي هنوز تو حسرتِ فقط يه آغوشِ گرم مادره...

...

اين پست رو ميخواستم واسه روز مادر بذارم ولي نشد...

راستي فردا كنكور دارم. با بروبچ گله اي رفتيم براي تنوع كنكور آزاد اسم نوشتيم فردا هم جاتون خالي ميخوايم بريم سر جلسه تفريح...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 5:17 توسط دكتر |

سلام سلام سلام

چطورین؟ خوبین؟ از همه ی شما معذرت میخوام که یه مدت بهتون سر نزدم و یه مدت هم بهتون سر نخواهم زد... مشکل پشت مشکل یه مدت داشتم میمردم حالا که زنده شدم کامپیوترم خراب شد. فکر کنم این دفعه اساسی خراب شده باشه... فعلاْ که کامپیوترم داره پشت میله های نمایندگی آب خنک میخوره... این پستم رو هم از تو کافی نت نوشتم... پس خداحافظ تا یه مدت مدید...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:38 توسط دكتر |

به نام آنكه نامش راحت روح است...

سخته... نه بابا سخت نيست... نميدونم شايد هم سخته... ولي هر چي كه هست تقصير خودته... آخه زوري كه نبود خودت خواستي... بالاخره اين نُه ماه رو بايد تحمل كني چون خودت خواستي... شايد هم اجباري بود و اين نُه ماه خيلي برات سخت باشه... نميدونم بعضي ها ميگن اين نُه ماه سخته. خيلي هام مگن خيلي راحته... حالا اونقدرام سخت نيست، بالاخره اين نُه ماه هم يه خوشي هايي داره، يه خاطره هايي كه تا ابد برات ميمونه... ولي ميگن بايد اين نُه ماه رو خيلي مواظب باشي چون يه كار اشتباه ممكنه زندگيتو خراب كنه، خب بحث زندگي هم شوخي نيست، آخه خيلي مهمه... ولي از اين نُه ماه بايد خيلي خوب استفاده كني چون تا نُه ماه بعدي كلي فاصله داره ولي تو يه چشم بهم زدن مياد و ميره...

 

خلاصه سرتونو درد نيارم بعضي ها ميگن اين نُه ماه يعني يه سال تحصيلي سخته خيلي ها ميگن راحته... كلي خوبي و بدي داره... يه خاطره هايي كه تا ابد برات ميمونه، تا نُه ماه بعدي كلي فاصله داره ولي تو يه چشم بهم زدن مياد و ميره...

بالاخره تموم شد، امسال هم تموم شد و تابستون رسيد...

پس سلام... سلام... يه سلام به گرميه تابستوني كه داره مياد... يه سلام به لطافت بهاري كه گذشت...

سلام به همه ي شما دوستاي گلم و آرزوي موفقيت و خوشي براي همه ي شما توي اين تابستون و تعطيلات...

لطفاً انتقادات و پيشنهاداتتون رو برام بنويسين چون تازه وبلاگو زدم خيلي بهم كمك ميكنه. در ضمن حتماً تو اين نظرسنجي هم شركت كنين.

در ضمن با عرض پوزش من يه هفته اي نيستم بعداَ ميام مفصل توضيح ميدم. فقط اينقدر رو بگم كه دارم ميميرم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:5 توسط دكتر |

سلام به همه ي شما دوستاي گلم. از اين اتفاقات يكي دو هفته ي اخير كه همه خبر دارين. از تورم بگير تا آزاد شدن بنزين!... ولي يه چند تا نكته اينجا وجود داره كه من ميخوام درگوشي به شما بگم و شما هم مواظب باشين اين حرفها از اون گوشتون بيرون نره چون گوشتونو ميبُرن.

همانطور كه همه ي شما ميدونين هفته ي قبل يه اجلاسي در ايتاليا براي مهار تورم قيمت غذايي جهاني برگزار شد كه خوشبختانه نماينده ي ايران (كه خودتون ميدونين كي بود) هم در اين جلسه حضور داشت. درست همين زماني كه اين آقاي نماينده هشت راهكار رو براي مهار تورم قيمت پيشنهاد ميده تو كشور خودش (يعني كشور ما) قيمت حداقل هشت كالا ميره بالا. (اونم چه قدر!) ...خلاصه مردم هم دوباره حضور يكپارچه شون رو نشون ميدن و همه در همه جاي ايران صف ميكشن. (انگار كه قحطي اومده...) ولي اين دفعه اين حضور يكپارچه انتخابات و از اين جور چيزا نبود بلكه صف جلوي مغازه ها بود!!!

بقيه ي ماجرا رو هم كه شما بهتر ميدونين. ولي اينجا چند تا سؤال وجود داره...

چرا دولت نيومد به اين فروشنده ها بگه آقاي عزيز: چرا گرون فروختي؟... چرا ارزون فروختي؟... چرا نفروختي؟... چرا...؟؟؟؟؟؟

بالاخره سال نوآوري و شكوفايي بود و اين فروشنده ها هم استعدادهاشونو خيلي خوب شكوفا كردن... حالا هم كه از اين فروشنده ها ميپرسي چرا؟ ميگن: ميخواستين نخرين... خب شايد راست ميگن...

من كه ديگه نميدونم چي بايد گفت... چي كار بايد كرد...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:51 توسط دكتر |

به نام نقش بند صفحه ی خاک
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود یه عده دانش آموز بیچاره بودن که امسال امتحان نهایی داشتن. یعنی همون سالی که آقایون گرام به ذهنشون خطور میکنه که نمرات نهایی رو 15 درصد تو کنکور تاثیر بدند.
خلاصه این دانش آموزای بدشانس که ما باشیم امسال امتحانات نهایی داشتیم، اونم چه امتحانی. از کجاش براتون بگم، از سالن امتحانات، از خود امتحانات، از حوزه امتحانات، از دبیر، کلاس، دانش آموز، مدرسه... از چی؟
خب بالاخره از یه جایی باید شروع کرد. اول حوزه امتحانات: حوزه ی امتحانات ما یک مدرسه ای است با قدمت تاریخی بسیار که فکر کنم تاسیس آقامحمدخان قاجار، شاه اسماعیل صفوی، میرزا تقی خان امیرکبیر، محمدرضا شاه پهلوی،... یا یه کسی تو همین مایه هاست. یا شاید هم چون مدرسه ی امسال ما نوساخت بود ما اینجوری فکر میکنیم. خب بریم سر اصل مطلب «امتحانات نهایی» : امتحانای ما امتحاناتی بود بسی دشوار. شروع میکنیم از اولی، دینی: خب دینی به نسبت خوب بود به جز یه دو سه تا سؤال که نمیدونم از دین زردشت بود یا مسیحیت یا برهمایی یا بودایی یا... خلاصه این تازه اول کار بود.(این قصه سر دراز داشت و ما خبر نداشتیم.)
و اما دومین امتحان: فلسفه و منطق. اونایی که انسانی خوندن میدونن این فلسفه و منطق ما همین جوریش هم پدر آدمو در میاره چه برسه به اینکه... اینا رو ول کن بریم سراغ امتحان... صبح بود و از خواب بیدار شدیم،‌ بعد از یک صبحانه بسیار بسیار بسیار مقوی خودمونو برای رزم آماده کردیم، کتاب فلسفه و منطق رو برداشتیمو به قول بچه ها گفتنی بند پوتینمونو محکم بستیمو یا علی... رسیدیم مدرسه (کاش که نمیرسیدیم)... تو مدرسه چه خبر بود... یکی که اصلا نمیدونست خدا چندتاست، داشت زیارت عاشورا میخوند (جل الخالق، خودتی؟!!!)... یکی تسبیح میزد... یکی با خودشو کتاب جر و بحث میکرد... دو نفر هم داشتن درباره فوتبال دعوا میکردن (آخه تو این موقعیت!!! نکنین این کارها رو) از همه مهمتر دو تا آدم فیلسوف داشتن در مورد یکی از ساده ترین موضوعات منطق جر و بحث میکردن (شما میخواین امتحانو چی کار کنین؟!)... خلاصه یه کم تو مدرسه با بروبچ گپ و گفت داشتیم، سؤال و پرسش و پاسخ... و بعد زنگ به صدا در اومد و برو سر جلسه... خب رفتیم... نشستیم... بعد از مراسمی اندک گفتند با ذکر صلوات شروع کنین... رفتیم که برگه رو بگیریم... آخ آخ آخ... چشمتون روز بد نبینه، از شانس بد «من»، این برگه ی سؤالم چهارتا ورقه بود (خدایا چه غلطی کردیم...) یه ذره ورقه رو نگاه میکنم، بقیه رو میبینم، خودمو میبینم... راسته، دروغه، یعنی هشت صفحه سؤاله؟!!! نزدیک بود کارمون به آب قند و از این جور چیزا بکشه و بین این همه دانش آموز،‌ از پنج ساله بگیر تا پنجاه ساله که اومده بودن برای اینکه دیپلم بگیرن (آخه دیپلم به چه دردتون میخوره؟!) ضایع بشیم... خلاصه شروع کردیم، سؤال یک، بلد نیستم، خب دبیرا میگن اینجور مواقع برین سؤال بعد... سؤال دو، آخ بلد نیستم (ای بابا، چه گیری افتادیم؟!!) یه ذره نوشتمو یه ذره ننوشتمو رفتم جلوتر دیدم هر برگی یه صفحه سؤال توش داره... یه کم جلوتر، دیدم یه برگه را برام دو بار زده بودن (خب خدا را شکر هشت صفحه شد سه صفحه)... چی بگم اون از وضع مدرسه، داری سؤالو جواب میدی میبینی خودکارت پاسخنامه رو پاره کرد، برمیداری میبینی پیچ صندلی در رفته بود، صندلی سوراخ بود. جلوتر میری میبینی پاسخنامه داره میره بالایی، برمیداری میبینی پیچ اون طرف صندلی زده بالا...
خلاصه با این اوضاع امتحانو دادیم اومدیم پایین دیدیم یکی وسط حیاط نشسته، یکی داره گریه میکنه (چرا گریه میکنی؟ آخه حساب کردم قبول میشم!)، یکی میخنده (چرا میخندی؟ هههه مردود میشم)، بعضی ها هم میگفتن بریم اعتراض کنیم (آخه به کی اعتراض کنیم؟ بریم بگیم چی؟...) خلاصه هر کی یه کاری میکنه... ساعاتی بعد از امتحان متوجه شدیم ملت همه خراب کردن. (البته لازم به ذکر است یه همکلاسیمون رو هم بخاطر تاخیر خوشبختانه یا بدبختانه سر جلسه راه ندادند.)
ولش کن امتحانای بعدی دوتاش خوب بود (بحمدالله اکثرا بالای 17 میشن)... بعدش امتحان تاریخ بود که از آقامحمدخان قاجار تا محمدرضا پهلوی خودمون هر کی رو جمع کنی بیاری نمیتونه اونو جواب بده... و بعد امتحان عربی که عرب و عجم و آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی و هر کی رو بیاری نمیدونن این چیه...
خلاصه این از امتحانات نهایی ما که هنوزم ادامه داره...(و من الله توفیق--- دكتر)
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:5 توسط دكتر |