يكي دو هفته پيش كشور جمهوري اسلامي ايران در كشور دوست و همسايه يعني افغانستان مجموعه ورزشي فردوسي و در آن زورخانه ي رستم دستان رو با حضور برخي آقايان افتتاح كرد... پس از سخنراني تني چند از آقايون سفير ايران در افغانستان اومد سخنراني كنه... در خلال صحبت جناب مذكور، ايشون فرمودند: « كشور ما يعني ايران به كشور دوست و همسايه يعني افغانستان طي يك سال اخير بيش از 300 ميليون دلار (!!!) كمك مالي كرد و آنرا در راه سازي، راه آهن، ايجاد اماكن فرهنگي، ورزشي و غيره مصرف كرد... در اجلاس چند وقت پيش در پاريس از ايران بخاطر اين اقدامات تشكر بعمل آمد و ما نيز بدان افتخار ميكنيم...»
... حالا بقيه ي صحبتهاشو ول كن. ما خودمون يه جاده ي درست و حسابي نداريم، آقايون ميرن در كشور دوست و همسايه و براي برادران مسلمان افغاني اين همه خرج كرده و برا اونا كار ميكنن، ميان حقوق كارمنداي ما رو كم ميكنن، براحتي درِ يه شركتو ميبندن و كارگراشو اخراج ميكنن ميگن پول نداريم حقوقتون رو بديم، اين همه جوون بيكار داريم، اونوقت... حالا قبول داريم براي اينكه همسايه ي خوبي داشته باشي بايد بهش كمك كني و هميشه باهاش باشي، اون هم با اين همسايه هاي خلفي كه ايران داره حتماً بايد بهشون كمك كنه (به قول بچه ها گفتني خرشون كنه) تا بهش نامردي نكنن، ولي نه تا اين حد كه اونا سوارشون بشن!... طبق معمول نميشه كاريش كرد، همينه ديگه...
البته: بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود دو تا جوون بودن كه مثل بقيه ي جوونا عاشق همديگه ميشن و... و اين «رضا و زهرا»ي قصه ي ما با هم ازدواج ميكنن. بگذريم... دو سال بعد از ازدواج ميفهمن كه اين كانون گرم دو نفره ي زندگيشون ميخواد بشه سه نفره... خلاصه زمونه مياد و ميره و بعد از پنج ماه تو يكي از اين آزمايشها دكترا به زهرا ميگن كه شايد اصلاً بچّشو نبينه شايدم بتونه يه لحظه اونو ببينه... خب اوّلش زهرا خيلي ناراحت شده بود ولي... ولي بخاطر اينكه فقط يه لحظه بچه رو ببينه هر روز اميدوارتر لحظه شماري ميكرد تا نه ماه تموم بشه و البته اين علي آقاي ما هم از ماجرا خبر نداشت... بازم ميگذره و نه ماه ميشه، زهرا هم به اميد همون يه لحظه ميره اتاق عمل... ساعاتي بعد فاطمه به دنيا مياد ولي... ولي زهرا در حسرت همون يه لحظه براي هميشه ميره... وقتي دكتره از اتاق عمل بيرون مياد علي خوشحال ميره طرفش ولي دكتر بهش ميگه كه... حالا علي نميدونست خوشحال باشه يا ناراحت، امّا اون بيشتر از همه ناراحت بود...
بازم ميگذره و علي بالاخره با اين ماجرا يه جوري كنار مياد... ولي فاطمه نه... فاطمه هميشه دنبال يه چيزي ميگشت كه انگار گمش كرده بود... برا اون مادر فقط يه سنگ قبر مشكي بود كه پدرش هميشه اونو به اونجا ميبرد... وقتي ميرفتن اونجا فاطمه ميرفت تو آغوش مادرش ولي اين اون آغوش گرم مادر نبود چون اون فقط يه سنگ قبر بود...
بازم ميگذره، وقتي روز مادر ميرسه همه ي بچه ها تو مدرسه از مادر و هديه ي روز مادر صحبت ميكنن ولي... ولي فاطمه اون گوشه نشسته و تو فكره، اون به هديه اي كه هر سال برا مادرش ميخره فكر ميكنه: يه دسته گل با روبان مشكي...
خلاصه همه ي اينا مثل همه ي چيزاي ديگه گذشت... گذشت... گذشت و فاطمه الأن خودش يه مادره ولي... ولي هنوز تو حسرتِ فقط يه آغوشِ گرم مادره...
...
اين پست رو ميخواستم واسه روز مادر بذارم ولي نشد...
راستي فردا كنكور دارم. با بروبچ گله اي رفتيم براي تنوع كنكور آزاد اسم نوشتيم فردا هم جاتون خالي ميخوايم بريم سر جلسه تفريح...
چطورین؟ خوبین؟ از همه ی شما معذرت میخوام که یه مدت بهتون سر نزدم و یه مدت هم بهتون سر نخواهم زد... مشکل پشت مشکل یه مدت داشتم میمردم حالا که زنده شدم کامپیوترم خراب شد. فکر کنم این دفعه اساسی خراب شده باشه... فعلاْ که کامپیوترم داره پشت میله های نمایندگی آب خنک میخوره... این پستم رو هم از تو کافی نت نوشتم... پس خداحافظ تا یه مدت مدید...![]()